تبلیغات
Digital Diaries - تب گمشده: قسمت دوم
Solutions is our Secrecy

تب گمشده: قسمت دوم

سه شنبه 12 شهریور 1387 11:09 ق.ظ


تاریخ: The World Through My Eyes ،

توضیح: در قسمت اول این نوشته به بررسی علل جذابیت و چند نفر از شخصیتها پرداختیم. در ادامه با شخصیت های بیشتری از این سریال آشنا خواهیم شد.

چیمز ساویر فورد با بازی «جاش هلووی» بازی در ۸۲ قسمت:
قبل از سقوط جاش در دوران کودکی پدر و مادر خود را به خاطر یک مرد حقه باز به نام ساویر از دست داده است. این مسئله او را به یک حیوان تبدیل کرده است. او که به دنبال ساویر می گردد با همان نام دست به کلاه برداری می زند او به هیچ کس رحم نمی کند و برای پول هر کاری انجام می دهد. او که به دنبال ساویر به استرالیا سفر کرده است بعد از کشتن مردی بی گناه قصد برگشت می کند و سوار هواپیمای ۸۱۵ می شود. بعد از سقوط او دوباره همان کارهای قبلی خود را انجام می دهد. او با فرصت طلبی تمام وسایل باقی مانده از هواپیما را که برای دیگران و زنده ماندن در جزیره لازم است در محلی مخفی کرده است و برای بقیه درد سر ایجاد می کند نکته ی جالب درباره ی شخصیت او این است که او دوست دارد همیشه مورد نفرت دیگران باشد. تنها کسی که با او ارتباط برقرار می کند کیت است تا اینکه کم کم تغییری در شخصیت او صورت می گیرد به طوری که هرگاه خطر دیگران را تهدید می کند جزو اولین نفراتی است که داوطلب می شود ولی باز هم با رفتارش دیگران را از خود دور می کند....

 

منبع : Movieland.ir

هوگو هارلی ریز با بازی «جورج گارسیا» بازی در ۸۲ قسمت:
هوگو داستان عجیب دارد. او که مدتی در یک تیمارستان بستری بوده است مبتلا به بیماری شیزوفرنی است. دوستی به نام دیو دارد که وجود خارجی ندارد و دیو شدیدا در تلاش است تا به هوگو صدمه بزند. هوگو شدیدا تشنه ی محبت است و معصومانه به «لیبی» دل می بندد ولی مرگ ناگهانی او ضربه سنگینی به هوگو وارد می کند. قبل از سقوط هوگو که در بیمارستان دوستی داشت که مدام شماره ای را تکرار می کرد. او برحسب اتفاق همان شماره را در بلیت بخت آزمایی استفاده می کند و مبلغ صد و پنجاه و هشت میلیون دلار برنده می شود ولی این جایزه سرآغاز یک سری بدشانسی ها برای او می شود. او که نتیجه گرفته است دلیل این بدشانسی ها آن اعداد هستند. به دنبال رد اعداد به استرالیا می رسد و در آنجا متوجه می شود که این شماره ها برای اولین بار در دوران خدمت دوسرباز در پایگاه نظامی آمریکا در اقیانوسیه که یکی از آنها همان دوست او در تیمارستان است از بیسیم شنیده شده است که به طور مداوم تکرار می شده اند. او که یقین پیدا کرده است که شماره ها نفرین شده هستند برای بازگشت به آمریکا سوار هواپیمای ۸۱۵ می شود. بعد از سقوط هارلی دوست داشنتی و کودکانه رفتار می کند و به زودی در دل بازمانده ها جا باز می کند. او مسئول جیره بندی غذا می شود. تا اینکه همان شماره ها را روی دریچه می بیند و کم کم متوجه می شود که خواستگاه این شماره های نفرین شده این جزیره است. او به دنبال جواب پرسش خود دل به دریا می زند و تنهایی به دنبال زنی می رود که شانزده سال است در جزیره زندگی می کند ولی باز هم به نتیجه نمی رسد. بعد از پیدا شدن و بازگشتن بازمانده های قسمت عقب هواپیما که در آنطرف جزیزه سقوط کرده اند به یکی از آنها دل می بندد. تا اینکه دوباره سر و کله ی دیو دوست خیالی او پیدا می شود ولی او دوباره موفق به مهار او می شود. از طرفی مرگ ناگهانیه لیبی ضربه ی شدیدی به او وارد می کند.

سعید جراح با بازی «نوین اندرس» بازی در ۸۱ قسمت:
سعید که یک عراقی است در زمان جنگ خلیج فارس عضو ارتش عراق بوده است. وقتی سرانجام عراق شکست می خورد و آمریکایی ها می رسند، او اسیر می شود و چون انگلیسی بلد است مسئول شکنجه ی فرمانده ی خود از طرف آمریکایی ها می شود او کارهایی می کند که به گفته خودش هرگز فکر نمی کرده است که قادر به انجام شان باشد. او که تغییر کرده است بعد از رفتن آمریکایی ها رها می شود و دوباره به ارتش عراق باز می گردد. این بار او عضو گارد ویژه می شود و به یک شکنجه گر تبدیل می شود. تا اینکه یک روز یک زندانی به پادگان محل خدمت او آورده می شود. زندانی کسی نیست جز دختری که از دوران کودکی عاشق اوست. دختر عضو گروه شورشی های کرد است او که اطلاعات مهمی دارد به سعید سپرده می شود تا شکنجه شود. سعید یک ماه تمام بازجویی از او را طول می دهد و در این مدت رابطه ی آنها قوی تر می شود. سرانجام زمانی که زمان اعدام دختر فرا می رسد او را فراری میدهد. مدتی می گذرد و او از ارتش خارج می شود و به دنبال دختر می گردد. ماموران سیا او را پیدا می کنند و در ازای انجام کاری توسط او حاضر می شوند که محل اختفای دختر را به او بگویند. سعید برای رسیدن به عشق خود قبول می کند وارد گروهکی تروریستی شود که یکی از دوستان دوران دانشگاهش عضو آن است و آنها قصد انجام یک عملیات تروریستی در ملبورن را دارند. سرانجام سعید موفق می شود ولی باعث خودکشی دوست خود می شود. سعید سرانجام برای رسیدن به عشق خود سوار هواپیمای ۸۱۵ می شود. بعد از سقوط سعید که از الکترونیک سر رشته دارد تلاش می کند با استفاده از بیسم برای گروه نجات علامت بفرستد ولی هیچ گاه موفق نمی شود. او که از شکنجه کردن ساویر پشیمان است به بهانه ی تهیه ی نقشه ی جزیره از گروه جدا می شود. او موفق می شود زنی را پیدا کند که مدت شانوزده سال است که در جزیره زندگی می کند. او در بازگشت دل به شانون می بندد ولی مرگ ناگهانی او سعید را دوباره تغییر می دهد.

چارلی پگ با بازی « دومنیک موناگان» بازی در ۷۰ قسمت:
چارلی که یک معتاد است با محبتی که دیگران در جزیره به او می کنند اعتیاد خود را ترک می کند. او که از کمبود محبت خانوادگی در کودکی رنج برده است سعی می کند این کمبود خود را با کلیر وپسر او جبران کند. قبل از سقوط چارلی که با برادرش یک گروه معروف موسیقی راک را تشکیل می دهند با در گیر شدن در دام اعتیاد هم شهرت و هم ثروت خود را از دست می دهد. او هم برای تامین پول مواد خود دست به کلاشی می زند ولی بعد از بروز حادثه ای دل به یک دختر می بندد و چون دختر اورا به خاطر اعتیادش ترک می کند برای رسیدن به عشق خود به دنبال برادر می رود تا گروه را دوباره احیا کنند او به استرالیا سفر می کند ولی با مخالفت برادر مواجه می شود وبا نا امیدی برای برگشتن به آمریکا سوار هواپیمای ۸۱۵ می شود. بعد از سقوط او که مقداری مواد همراه دارد در گیر اعتیاد خود از دیگران دور می شود ولی با کمک لاک اعتیاد خود را ترک می کند و با نزدیک شدن به کلیر که حامله است سعی در جبران کمبود محبت خود می کند ولی با پیدا شدن هواپیمای پر از مواد مخدر دوباره وسوسه ی مواد او را از دیگران دور می کند. او که شدیدا از این جدایی ضربه دیده است سعی می کند با محافظت از بچه ی کلیر دوباره اعتماد او را جلب کند ولی اشتباه می کند و وضعیت بدتر می شود سرانجام او مواد را دور می ریزد و دوباره به کلیر و بچه اش نزدیک می شود.

مایکل داوسون با بازی «هارولد پرینیو» بازی در ۶۰ قسمت:
مایکل که بعد از مرگ همسر سابقش موظف به نگهداری از پسرش می شود سخت در تلاش است تا پدر خوبی باشد و حوادث جزیره او را به یک پدر دلسوز تبدیل می کند ولی باز هم راه درست را گم می کند و گروه خود را با مشکلی بزرگ روبه رو می کند. قبل از سقوط مایکل خبر مرگ همسر سابقش را که در استرالیا زندگی می کند را می شنود و برای تحویل گرفتن پسرش به آنجا سفر می کند. بعد از سقوط مایکل چیزی از وظیفه ی پدر نمی داند و نمی تواند با پسرش ارتباط برقرار بکند. او با کمک دیگران بخصوص لاک پدر بودن را یاد می گیرد ولی از نزدیکیه پسرش با لاک احساس حسادت می کند تا اینکه متوجه می شود پسرش به این خاطر با دیگران صمیمی می شود که او نمی تواند با پسرش ارتباط برقرار بکند. مایکل که یک مهندس ساختمان است شروع به ساختن یک قایق می کند ولی در اولین شب خروج از جزیره توسط غریبه ها مورد حمله قرار می گیرد و پسرش را از دست می دهد. مایکل که پسرش توسط غریبه ها برده شده است در طرف دیگر جزیره به همراه ساویر و جین که با او سوار قایق بوده اند موفق می شود باز مانده های قسمت انتهایی هواپیما را پیدا کند. مایکل به دنبال پسرش دوستان خود را ترک می کند ولی موفق نمی شود و همراه بقیه به طرف سمت دیگر جزیره برای پیوستن به گروه خود راه می افتد ولی با یافتن اسلحه تنهایی دوباره به دنبال پیرش می رود چون توانسته است از طریق کامپیوتری که در دریچه است با پسرش ارتباط برقرار کند و محل اختفای غریبه ها را بفهمد. چند روز از رفتن مایکل می گذرد که توسط جک در جنگل پیدا می شود. مایکل که پسرش را یافته است برای پس گرفتن پسرش باید ماموریتی برای غریبه ها انجام دهد. ولی با اشتباهی که انجام می دهد دونفر از دوستانش را می کشد او سرانجام ماموریت خود را انجام می دهد و به پسرش می رسد ولی با پرداخت هزینه ای سنگین.

جن و سان وان با بازی «دنیل دی کیم و یونجین کیم» بازی در ۸۲ قسمت:
قبل از سقوط، جن که پسر یک ماهیگیر است دل به دختری می بنند که پدرش یکی از خلافکارهای بزرگ کره است. او برای به دست آوردن سان حاضر می شود برای پدر سان هر کاری را انجام دهد. سان که از رفتار شوهرش ناراحت است می خواهد شوهرش را ترک کند وبه آمریکا فرار کند. او که با جن برای ماه عسل به استرالیا رفته است در ادامه ی سفرشان باید به آمریکا بروند تا جن ماموریت برای پدر سان انجام دهد. در آخرین لحظه سان از فرار کردن صرف نظر می کند و همراه شوهرش سوار هواپیمای ۸۱۵ می شود. بعد از سقوط جن و سان با یک دیگر مشکل دارند. ولی آرام آرام یاد می گیرند که چگونه با یکدیگر خوب باشند. حادثه ی قایق هم باعث قوی تر شدن رابطه ی آنها می شود و خبر حامله بودن سان هم که به دلیل وجود مشکلی در جن نمی توانستند بچه دار بشود باعث شادتر شدن زندگیه آن دو می شود.

کلیر لیتلتون با بازی «امیای د ریوین» بازی در ۸۲ قسمت:
کلیر وظیفه ی سنگین مادر بودن را در شرایط سخت جزیره فرا می گیرد و از طرفی خطر دزدیده شدن بچه اش از طرف غریبه ها هم او را نگران و حساس می کند. قبل از سقوط، کلیر با پسری ارتباط دارد ولی با خیانت پسر مواجه می شود و برای فرار از وظیفه ی سنگین مادری تصمیم می گیرد فرزندش را به یک خانواده ی دیگری بسپارد به همین منظور به استرالیا سفر می کند تا با خانواده ی مورد نظر ملاقات بکند ولی در آخرین لحظه منصرف می شود و برای بازگشت به آمریکا سوار هواپیمای ۸۱۵ می شود. بعد از سقوط کلیر که مراحل پایانی حاملگی را سپری می کند از طرف چارلی حمایت می شود. تا اینکه توسط غریبه ها دزدیده می شود. بعد از فرار از دست غریبه ها کلیر حافظه ی خود را از دست می دهد. تا اینکه او بچه ی خود را به دنیا می آورد و کلیر که هنوز با این وضعیت آشنا نیست باید همه ی توان خود را صرف بچه ی خود بکند. او همیشه تحت فشار است و دزدیده شدن بچه اش توسط الکس او را پریشان تر می کند ولی بچه توسط چارلی نجات پیدا می کند بعد از مدتی مسئله ی هروئین های موجود در هواپیما و چارلی دوباره او را تحت فشار می گذارد و تنها تکیه گاه خود یعنی چارلی را از دست می دهد. کلیر برا ی جبران حس امنیت خود به لاک پناه می برد ولی بعد از مدتی دوباره به چارلی نزدیک می شود.

دنیل روسو با بازی « ماریا فورلان» بازی در ۱۷ قسمت:
دنیل که قدیمی ترین فرد گیر افتاده در جزیره است با گروه خود در اقیانوسیه مشغول انجام تحقیقاتی بوده اند و در اثر طوفان کشتی خود را از دست می دهند و در جزیره گیر می افتند. او که حامله بوده بعد از مدتی مجبور می شود تمام افراد گروه خود را به علت مبتلا شدن به بیماری بکشد از طرفی بچه ی او از طرف غریبه ها دزدیده می شود و او مدت شانزده سال در جزیره تنها می ماند. تا اینکه روزی سعید را پیدا می کند. او اول فکر می کند که سعید هم جزو غریبه هاست پس او را شکنجه می کند تا دخترش را پیدا کند ولی سعید او را قانع می کند که او هم مثل دانیل بر اثر یک حادثه در جزیره به همراه دیگر مسافران پرواز ۸۱۵ گیر کرده است. زمانی که دنیل با بچه ی کلیر مواجه می شود او را می دزد تا با دادن بچه ی کلیر به غریبه ها فرزند خود را باز پس گیرد ولی موفق نمی شود. دانیل به دلیل تنها ماندن در جزیره به مدت طولانی قدری غیر طبیعی رفتار می کند و از جمع گریزان است ولی دوباره برای کمک به باز مانده ها پیدایش می شود.

با این توضیح طولانی در مورد مهم ترین شخصیت های دو فصل اول سریال گمشده به سراغ چند موضوه مهم می رویم مطمئنا دیگر شخصیت های سریال هم نقش مهمی در جذابیت سریال دارند ولی صحبت کردن درباره ی آنها را به قسمت بعدی این مطلب موکول می کنیم.

یکی از نقطه ضعف های سریال لاست که درمیان نکات مثبت آن گم شده است عدم توجه به همه ی بازمانده هاست. به طوری که از حدود چهل باز مانده ی حادثه داستان فقط بر روی ۱۰ نفر تمرکز کرده است و دیگر بازمانده اصلا نقشی در داستان ندارند. این مسئله که نمی توان این همه کاراکتر را در یک داستان کنترل کرد، کاملا قابل قبول است ولی دیگر بازمانده ها به جز چهره های تار و دور در بعضی صحنه ها کار دیگر انجام نمی دهند حتی زمانی که جک تصمیم می گیرد به غار نقل مکان بکند فقط با مخالفت شخصیت های اصلی مواجه می شود. در این قسمت یا در قسمت سوزاندن باقی مانده ی هواپیما می شد با پر رنگ تر کردن حضور دیگر باقی مانده ها آنها را هم در داستان درگیر کرد که متاسفانه چیزی جز سایه های مبهم از دیگر باز مانده ها نمی بینیم و داستان فقط بر روی چند شخصیت اصلی تمرکز کرده است. این مسئله را خود نویسندگان سریال هم می دانند و آن را از زبان «ارتز» یکی از شخصیت های جانبی که در دو قسمت پایانی فصل اول وارد داستان می شود و در اثر انفجار دینامیت می میرد بیان می کنند ولی نمی دانیم چرا این اشتباه خود را جبران نمی کنند.

حوادث مهمی در این جزیره در حال وقوع است که مهم ترین مسئله وجود غریبه هاست. با توجه به نوارهایی که در دو دریچه پیدا شده غریبه ها عضو سازمان « دارما » هستند ولی تا کنون وجود آنها در هاله ای از ابهام بوده است اینکه آنها در این جزیره چه می کنند چرا تلاش می کنند برخی از افراد گروه را به دست بیاورند بخصوص بچه ها را چرا دست به کشتن باز مانده ها می زنند و هدف آنها چیست همه موضوعاتی است که در دو قسمت اول ذهن بیننده را به خود مشغول می کنند. یک نکته ی جالب در این بین حرف هنری است زمانی که معلوم می شود او از غریبه هاست و حرف او در مورد سقوط بالونش در جزیره دروغ است در صحبتی که بین او و لاک صورت می گیر حرف عجیبی می زند. لاک به ام می گوید که: خدا می داند چه مدت است که شما در این جزیره هستید و چکار می کنید. هنری در جواب او می گوید: نه خدا نمی داند خدا نمی داند که ما چه مدت است که اینجا هستیم و چه می کنیم. این حرف نشان از اعتقادات عجیب آنها و مبهوم بودن وجود آنها در جزیره است. اینکه پروژه ی دارما چیست مهمترین معمای جزیره است. مسلما راز بزرگی در این مسئله نهفته است. غذاهایی که با آرم پروژه ی دارما برای بازمانده ها فرستاده می شود وجود دریچه ها و مخفی کاری غریبه ها در نشان دادن چهره ی واقعیه خود همه گره های کوری هستند که نویسندگان خلاق گمشده در داستان قرار داده اند. این مسئله را درمان شدن بیماری های لاعلاج بعضی از کاراکتر ها بعد از ورود به جزیره مبهم تر می کند که چه نیرویی در جزیره وجود دارد. خوب شدن فلج پاهای لاک بلافاصله بعد از ورود به جزیره معالجه شدن بیماری لاعلاج « رز» و بچه دار شدن جن و سان نمونه های این مسئله هستند. این که جزیره چیست و چرا این قدر اسرار آمیز است در مهی از معما های کور پنهان شده است.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 19 مهر 1387 12:46 ب.ظ